روابط و دوستی های  ما ...

بعضی از دوست هایمان را از بقیه بیشتر دوست داریم. گاهی اوقات یک نفر را خیلی خیلی بیشتر.

ممکن است دوستانی را از دست داده باشی حتی بدون اینکه  دلیلش را بدانی و یا میدانی ،اما برایت مهم نبوده ادامه دوستی ات با او.

گاهی اوقات یک دوستی یک روزه تا پایان عمر در ذهنت میماند و گاهی یک دوستی چند ساله را یک روزه فراموش میکنی.

گاهی اوقات دوستی را که پس از سالها دوباره میبینی تو را خوشحال میکند و یا برعکس.

گاهی اوقات برای اینکه بخواهیم یک دوستی را تمام کنیم حاضریم دست به هر کاری بزنیم.

و گاهی اوقات هم برای اینکه بخواهیم رابطه ای را دوباره از سر و سامان بدهیم حاضر به انجام هر کاری باشیم ولی بیشتر اوقات دیگر دیر شده ات.

از بین ماهی های آکواریمم یکی را از همه بیشتر دوست دارم هرچند که سه ماهی دیگر هم دارم. اسمش اسکار است و دارای خصوصیات منحصر به فردی است. شاید وقتی برای اولین بار او را ببینید بگویید خیلی بزرگ است یا ترسناک و یا حتی زشت اما من و او دوستان خیلی خوبی برای هم هستیم .

بسیاری از انسانها خیلی راحت راجع به دیگران و دوستی های آنها نظر میدهند و قضاوت میکنند اما وقتی میشنوی در مورد خودت و یا دوستت که به او علاقه داری کسی قضاوتی کرده ناراحت میشوی. حق هم داری که ناراحت شوی چون همه دوستی های ما ،مثل هم نیست. یکی از ویژگیهای جالب ماهی ام اینه که صاحب خود ، بگذارید اصلاح کنم، دوست همیشگی اش را میتواند به مدت 6 ماه در ذهن کوچکش به خاطر بسپارد. البته اونم مثل ما میتواند خطرناک شود ولو اینکه بهترین یکی از بهترین دوستانم است. فاصله ی بسیار کمی وجود دارد بین بهترین دوست بودن و بدترین دشمن شدن. هر کسی غیر از من دستش را در آب ببرد مطمئنا او را گاز میگیرد اما به دور دست من تنها مانند نهنگی آرام ولی کوچک میچرخد.

دوستی های ما چه بین یه دختر و پسر، چه زن و شوهر و....،  گاهی اوقات رها میشوند، فراموش میشوند هر چند برای زمانی کوتاه. مانند کسی که با شوقی فراوان گلدانی برای لب پنجره اش میخرد ولی پس از مدتی دیگر حتی پنجره را هم نمیبیند چه برسد به گل و گلدان که بخواهد آبش دهد.

حدود 2 هفته ای میشد که بنا به دلایلی در خانه نبودم و به کلی ماهی هارو فراموش کرده بودم . تنها به خواهرم سپرده بودم که غذا برای آنها در آب بریزد. من ناگهان ماهی هایم از جمله اسکار را از خیلی چیزا محروم کرده بودم از جمله غذا دادن با دستان خودم و نوازش او و خیلی دیوانه بازی های دیگر. شاید هیچ کدام از کارهایی را که با هم انجام میدادیم مثلا آهنگ گوش کردن را نمیفهمید اما یک چیز را خیلی خوب متوجه میشد و اون اینکه در حال توجه به او هستم. آمریکایی ها به این ماهی سگ آبی میگویند چون از درک بالایی برخودار است.

شاید برای تو هم پیش امده باشد که یک دفعه چیزی یا کسی بدون هیچ دلیلی رها کنی  و پس از مدتی که فهمیدی کارت اشتباه بوده به قصد جبران برآیی اما به واقع انتظار داری هنوز سر جایش باشد؟               بعد از چند روز که به خونه اومدم وقتی دستم را در آب کردم تا وسایل را جابه جا کنم ماهی ام بعد از چند دور چرخیدن ناگهان از دستم گاز گرفت. خیلی خیلی تعجب کرده بودم و تا حدی هم ترسیدم چون اصلا انتظار چنین رفتاری را از او نداشتم. شاید برای همه ی ما پیش اومده باشه که با رفتارهایی مواجه شویم از کسانی که انتظارش را نداریم اما شاید همه ی آنها فقط تلنگری کوچک باشد برای تو که بگوید هی فلانی مراقب دوستی ات باش. میتوانستم بعد از اون جریان ارتباطم را با او مانند یک ماهی فروش با ماهی هایش کنم .اما میدانستم که او هنوز من را در ذهنش به عنوان بهترین دوستش میشناسد، بنابراین سعی کردم و پس از چند روز دوباره توانستم نوازشش کنم.

صحبت تنها از دوستی نیست بلکه از نوع روابطی است که تو برقرار میکنی . بعضی روابط مانند رابطه ی یک کاکتوس و آب میباشد و با آنکه دیر به دیر همدیگر را میبینند ولی باز هم بهترین دوست یکدیگرند. قرار نیست که بتوانیم با همه دوست شویم چون هر کس اخلاق خاص خودش را دارد .

 ماهی من  فقط ۶ ماه میتواند بهترین دوستش را به خاطر بسپارد

  ترسی به دل ندارم..... 

از ۶ ماه، تمامش را سخاوتمندانه به من بخشیدی.

آری ای مهربان ،   تو بهترین دوستم هستی.  

NO ENGLISH

 

از  دور که در حال تماشا بودم تصور کردم دارد پانتومیم اجرا میکند اما با خودم گفتم چرا توی خیابان ؟  کنجکاو شدم، جلو رفتم و دیدم یه آدمی مثل من و تو در حال آدرس دادن به یک گروه خارجیه! جالب بود فارسی حرف میزد اما دست هایش مانند جادوگرها تکان میخوردند. احتمالا تصور میکرد اینطوری بهتر میتواند منظورش را برساند.

خیلی از دانشجویان زبان خارجه ی ما حالا هر زبانی با آنکه کلی درس خوانده اند اما هنوز هم نمیتوانند به خوبی  صحبت کنند و به قولی فقط میتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. حتی بعضی از آنها از یک تحصیلکرده در یک رشته ی دیگر هم ، کمتر تسلط دارد.

موسسات آموزش زبان هم که پر است  از دختر و پسرهایی که کارشان فقط آمدن و رفتن است. ترم های زیادی را گذرانده اند اما هنوز هم در صحبت کردن مشکل دارند. فقط رنگ کتاب هاست که عوض میشه.

خیلی از امثال من و تو هم با دانستن چند کلمه یا جمله ی خارجی تصور میکنیم شاخ غول را شکسته ایم.  تعداد زیادی از سران بزرگ مملکتمان حتی یک کلمه انگلیسی هم نمیداننند چه برسد به زبان های دیگر اما در عین حال در بزرگترین مجامع بین المللی شرکت میکنند.

چند سال پیش از خداداد عزیزی برای مراسمی به کنفدراسیون آسیا دعوت کردند و هنگامیکه مجری میکروفون را به سمت او برد با خنده گفت :  NO ENGLISH

به نظرت یکی از نشانه های بالا بودن فرهنگ شخصی و به طور کلی فرهنگ ملی ، بالا بودن تعداد کسانی نیست که زبان خارجه میدانند؟ اگر در محفلی در خارج از کشور بخواهی از کشورت برای کسی تعریف و یا حتی دفاع کنی چه کاری انجام میدهی؟ باز هم باید شکلک در بیاوریم؟ یا شاید میخندیم و میگویی : NO ENGLISH

این همه رفتیم دبی، ترکیه، قر دادیم و قر دادیم و رقصیدیم. چمدان هایمان چند بار پر و خالی شدند اما دریغ از اینکه فکر کنیم میتوانیم زبان هم یاد بگیریم. حداقلش اینه که سفرت بیشتر بهت خوش میگذره.

حدود 9 سال پیش با دوستانم به نمایشگاه کتاب رفته بودیم. نزدیک ظهر چند تا ساندویچ خریدیم و رفتیم دور یه میز بزرگ که نشستیم. در همان لحظه دو خانم که مشخص بود یکی از آنها خارجی هست اجازه گرفتند تا آنها هم روی میز کنار ما بنشینند چون جایی بهتر پیدا نکرده بودن. یکی از آنها یک خبرنگار فرانسوی و دیگری مترجمش که دختری جوان بود.

در همان ابتدا خانم فرانسوی جمله ای به زبان انگلیسی به ما گفت. من و دوستانم فقط همدیگرو نگاه کردیم. حتما میدونید چرا دیگه؟ چون اصلا نفهمیدیم چی گفت.  مترجمش گقت : میگه چرا شماها اینقدر آشغال روی زمین میریزید؟

اولین تیر حرفش به من خورد. با خنده سعی کردیم جمع و جورش کنیم تا کمتر سوزش را احساس کنیم، بنابراین بحث را عوض کردیم و ما به کمک مترجمش از او سوال میپرسیدیم در مورد فرانسه.  بعد از مدتی گفت واقعا چرا هیچ کدوم از شما ها نمیتوانید انگلیسی صحبت کنید؟  

انگار دوباره اسلحه اش را پر کرده بود و شلیک کرد. باز هم خندیدیم و دوباره با شوخی ردش کردیم اما برای من دیگر کار از سوزش گذشته بود و دودش بلند شده بود. غذایشان را تمام کردند و بلند شدند. خیلی خوشحال شدم چون دیگر نمیتوانست با حرف هایش بهم شلیک کند.  اما انگار یه گلوله دیگه واسم کنار گذاشته بود.

وقتی با همون دست داد گفت :    خدافظ

                  

آرزو...

 

یکی آرزویش داشتن یه خونه ی بزرگ و کلی پوله.

یکی آرزویش کار خوب پیدا کردن است.

یکی آرزویش داشتن یه ماشین لوکسه.

یکی آرزویش قبول شدن در کنکور است.

یکی آرزویش آزادی کشورش است.

یکی آرزویش اینه که یه شب توی طبیعت و زیر ستاره ها بخوابه.

یکی آرزوش اینه که بتونه سیگار را ترک کنه.

یکی آرزویش اینه که بتونه یه بار دوست دخترش را به رستوران خیلی خوب ببره.

یکی آرزویش اینه که میتونست به چند سال پیش برگرده.

یکی آرزو اینه که یه تخت خواب داشته باشه.

آرزوهایمان متفاوتند اما به واقع چند نفر از ما به قله ی آرزوهایمان رسیده ایم؟

بعضی ها سریع جبهه میگیرند و میگویند : من هیچ آرزویی ندارم در صورتی که نمیدانند دارند خودشان را طوری نشان میدهند که همیشه در ذهنشان آرزو میکردند اینگونه باشند.

چند نفرمان به بهترین ماشین دنیا، بهترین خانه ، بهترین و بهترین ها رسیده ایم؟

چه چیزهایی را ممکن است در راه رسیدن به آرزوی بزرگمان فدا کنیم؟ و یا چه چیزهایی را در جاده ی رسیدن به آرزوهایمان چشم بسته و از آن گذر کرده ایم؟

مطلبم را با داستانی برایت روشنتر میکنم.

کسی بود که علاقه ی فراوانی به  داشتن یه ماشین خیلی خوب داشت و همیشه آنرا در رویاهایش تصورش میکرد. با پس اندازی که داشت فقط توانست یک پیکان بخرد. وقتی دوستش به او گفت چرا به ماشینت رسیدگی نمیکنی؟ همیشه جواب میداد که ای بابا این ماشین که ارزش نداره. انشاءالله اون ماشینی که که میخوام خریدم این کارها را برایش انجام میدهم. برایش یه ضبط خوب می خرم. هر روز تمیزش میکنم. با زنم همه ی ایران را میگردیم. و.......

سالها گذشت و او در این سالها تمام ذهنش داشتن یه ماشین خوب بود. تقریبا دیگر پیر شده بود اما هنوز همان پیکان را داشت.

دوستش دوباره به او رسید و گفت:

ماشین خوب خریدی؟        گفت: نه بابا

رفتی با همسرت چند شهر ایران را بگردی؟      گفت: اصلا وقت نکردم.

راستی یه ضبط خوب برای ماشینت گذاشتی؟        گفت : نه

به او گفت چرا همه ی این کارهایی را که دوست داشتی برای همین پیکانت انجام ندادی؟

چرا با همون پیکانت نرفتی و چند شهر را با همسرت ببینی؟

آرزوی خوب و بزرگ داشتن خیلی خوبه و همه ی ما هم برای خودمان خیلی از این آرزوها داریم ولی نباید این آرزوها باعث شود لذت هاو شادی های دیگر را نبینیم.

اگر او حداقل تفریح هایی را که دوست داشت با همان پیکانش انجام میداد و در عین حال هم سعی میکرد تلاش کند تا به آرزوی اصلی اش برسد حتی اگر هم نمیرسید باز هم طعم شیرین لذت را چشیده بود و تلخی حسرت را که مانند داغی بر پیشانی میماند کمتر میشد.

ایا قبل از اینکه بتوانی یه خونه ی بزرگ برای خانواده ات بخری نمیتوانی از همین دور هم بودن لذت ببری و کنارش سعی خودت را هم بکنی؟

اگر نتوانستی به کویر بروی تا ستاره ها را تماشا کنی نمیتوانی حداقل به بالای پشت بام بروی و از دیدن ستاره ها لذت ببری؟

قانع بودن منافاتی با آرزوها ندارد. تو میتوانی همیشه به آروزهایت فکر کنی و سعی کنی آنها را برآورده کنی اما حیف است که شادی های کوچکت را که ممکن است آرزوی بزرگ کسی دیگر باشد را ندیده و یا از خودت دریغ کنی.

وقتی میتوانی با روشن کردن یک شمع در خانه ات قلبی را به آتش بکشی چرا فکر میکنی که حتما در بهترین رستوران شهر باید انجامش دهی؟

                                     

      نگذاریم برای اینکه شاد باشیم  و از زندگی لذت ببریم مجبور شویم  کوه را جا به جا کنیم

                                                                                                         (راز)

بهای فیلم دیدن...

بعضی از خاطرات کودکی مان چنان پر رنگ در ذهنمان نقش بسته اند که حتی وقتی برای پدر و مادرت هم تعریف میکنی باورشان نمیشود که راست میگویی یا دروغ...!

اما این امکان هم هست که اتفاقی را که همین چند لحظه پیش برایت اتفاق افتاده را به کلی فراموش کنی.

من بسیاری از خاطرات کودکی ام را به یاد می آورم.

از کودکی با بابا فیلم نگاه می کردیم. از فیلم شعله هندی تا پلیس آهنی.. اکثر فیلمها را نگاه میکردیم. 

تو خونه بودیم و  با پدرم دوتایی مشغول تماشای فیلمی بودیم که به لحظه ای رسیدیم که در فیلم ، صحنه ی سکسی وجود داشت.   بابا بهم گفت : رویت را اونطرفی کن.! زشته نبین..!

گفتم : باشه اما... اما خودش نگاه کرد. البته من هم نگاه کردم ولی تنها دیوار سفید اتاقمان را..  اما او نمیدونست که با این کارش تخم کنجکاوی و عبور از خط قرمز ها را در دلم کاشت.

هر وقت دوتایی با هم فیلم نگاه میکردیم به همین منوال میگذشت. البته من همیشه روی دیوار اتاقمان بقیه فیلم را تصور میکردم با این وجود باز هم برایم فیلم دیدن با بابا لذت بخش بود.

دیگه عادت کرده بودم. حرفه ای شده بودم. احتیاجی نبود تا بابا چیزی بگه، خودم سریع رویم را به طرف دیوار می کردم.  دیگه مثل این سانسور چی ها می فهمیدم داریم به اون لحظه نزدیک میشویم و سریع رویم را برمیگرداندم.  حتی گاهی اوقات هم به اشتباه، و بابا میگفت : چیزی نبود که ، نگاه کن..

بابام خیلی مهربون بود ولی عدم تحصیلات کافی و عدم فرهنگ درست در جامعه یکی از دهها دلیلی است که نتوانیم در بعضی موارد با فرزندانمان ارتباط صحیحی برقرار کنیم.

سالها گذشت. تازه دانشجو شده بودم. تو خونه مشغول تماشای فیلم بودیم. به صحنه ی سکسی فیلم که رسید خندیدم و با حالت خنده گقتم : بابا روتو اونطرفی کن.. زشته برات..!

جرقه زده شد، همه چیز یادش آمد اما باورم نشد که از شدت شرم و خجالت نتوانست به تلویزیون نگاه کند.

قصدم فقط شوخی بود ولی متل اینکه حسابی تکونش داده بود. شاید داشت به کارش فکر میکرد. شاید به این فکر میکرد که چرا جواب بعضی از سوال هایم را بی پاسخ گذاشت برایم و یا اینکه شاید داشت تو دلش بهم فحش میداد...

الان هم با هم فیلم نگاه میکنیم البته با سلیقه های مختلف ولی با هم کنار میآییم. بعضی اوقات که میبینم بابا داره یکی از فیلم ها قدیمی را که از ماهواره پخش میشود برای صدمین بار نگاه میکند و اینکه به خاطر چه صحنه های مسخره ای مجبور بودم دیوار را نگاه کنم خنده ام میگیره و البته محبتم نسبت به او بیشتر که با انجام چه کارهایی هم میخواست با من دوست باشد و راحت و هم به اصطلاح خودش پرو نشوم.

روزی خواهرم بهم گفت : یه فیلم توپ بده نگاه کنم. یکی از فیلم های معروف را به او دادم و بهش گفتم : فقط فکر کنم یه صحنه ی کوچیک اشته باشه هر چند که دیگر او مانند من کودک نبود و بانویی برای خودش شده بود.

اما من به انسان بودنش و قدرت تصمیم گیریش احترام گذاشتم و سی دی فیلم را به او دادم هر چند که میدونستم قبلا هم از آرشیو فیلم هایم دیدن کرده بود . در دلم به او گفتم :

                                             انتخاب با توست ......

                                           

                                                                                                                                                            

                     نمی خواستم که من خدا شوم

                                                       خواهرم حوا

                                                            و فیلم، میوه ممنوعه....

                                                                    آدم بودن را ترجیح میدهم......

                                                                                                     (راز)                                  

س.ن.گ.س.ا.ر....

در این پست گفتگوی  واقعی من را می خوانید در مورد سنگسار با یک دختر. شاید وبلاگم بسته شود اما ترجیح میدهم اگر قرار به بسته شدن است این پست آخرینش باشد. فشاری که من از این گفتگو تحمل کردم قابل توصیف نیست  اما خواستم شما هم افکار بعضی از دختر ها را در مورد خودشان بدانید. اسمش را دختر گذاشتم اسم خودم هم که در وبلاگم راز است. اما هیچ تحریفی در حرف هایمان نیاورده ام فقط بعضی مطالب انحرافی را حذف کردم. این را هم بگویم که این دختر به هیچ وجه از مذهبیون تند رو نیست بلکه کاملا امروزیست اما افکارش را نمیدانم.   از همین ابتدا هم معذرت میخوام به خاطر طولانی بودن پستم اما فکر کنم ارزش خوندن داشته باشد.

دختر : ۲۴ سال       راز : ۲۶ سال    هر دو تحصیلکرده  و هر دو متمدن          سال گفتگو : ۲۰۱۱  میلادی                    

راز : آخه چه کسی دلش میاد یک خانوم را سنگسار کنه. انسان با یک گنجشگ نمی تواند چنین رفتاری داشته باشد چه برسد به انسان آنهم یه زن.... 

دختر : میدونی من با سنگسار مخالف نیستم ولی با با این مورد که مردها رو سنگسار نمیکنند مخالفم....                                                                

راز: وایسا وایسا. حرفی که در مورد سنگسار زدی واقعا بهش اعتقاد داری؟ یعنی با سنگسار مخالف نیستی. درسته..؟

دختر : اگر مرد ها را هم سنگسار میکردن موافق بودم.

راز : ولش کن دیگه، بحث نمیخواد بکنیم.

دختر : منظورم اینه که باید قانون مساوات باشد.

راز : دختر این حرف ها چیه میزنی ؟ همینطور میبافی واسه خودت. ما داریم راجع به انسان و ارزشهای انسانی صحبت میکنیم. سنگسار وحشتناکه. فکر کردن بهش هم وحشتناکه. باور کن تا وقتی که شما خانم ها برای خودتان ارزش قائل نشوید همین وضع ادامه خواهد داشت و شاید هم بدتر از این. خواهش میکنم خودت را جای یکی از آن زنها بگذار.. ولش کن این سوال منو جواب بده ، به نظرت سنگسار یک عمل یا مجازات انسانیه ؟

دختر :من منظورم اینه که باید قانون یکسان بین زنو مرد باشه. اگر زن سنگسار ،مرد هم سنگسار.

راز : آخه مگه نباید قوانین انسانی باشند؟ چرا اینقدر میگی سنگسار؟ ما انسانیم دختر. سنگسار چیه اصلا. حالا توام این وسط هی حس زنونه ات بالا میزنه میگی اگه زن سنگسار مرد هم سنگسار. نا امید شدم.

دختر : اگر واسه مرد هم وضع میشد مشکلی نداشتم.

راز : اینو که میگم تصور کن. فرض کن داداشت را با یک زن شوهر دار دستگیر میکنند و بعد از مراحل مختلف حکم سنگسار میشود. داداشتو تا سینه توی خاک میکنند و امثالی با طرز فکر خودت به سرش سنگ میزنن. برادرت بهت میگه جواب این اشتباهم اینه؟

دختر : خوب...

راز : خوب اینقدر سنگ میزنند بهش تا میمیره. بعد تازه نوبت اون زنه هست..

دختر : نگاه کن ما داریم در مورد مرگ یک احساس حرف میزنیم.

راز : نخیر ، ما داریم در مورد مرگ یک انسان حرف میزنیم.

دختر : ببین راز، داداشم الان زن داره. خیلی خیلی هم دوسش دارم. اما اگه خیانت کنه بدون در نظر گرفتن رابطه خواهر برادری به زنش فکر میکردم. زندگیش دیگه تمومه.

راز : خوب، سنگسارش میکردی ؟

دختر : حکم این بود اگر که زنش میتونه ببخشش و زنده بمونه وگرنه نه حالا سنگسار اما حق نداره دیگه زنده باشه.

راز : بسیار خوب. ولش کن سرم خیلی درد گرفت.

دختر : راز چرا خیال میکنی خیانت چیز کمی هست ؟

راز : تو چرا اینقدر سنگ دلی ؟ اگر زن داشتم و زنم بهم خیانت میکرد ترکش میکردم اما حاضر نبودم که به خاطر این کارش مجازاتش کنند و حتی خاری در پایش کنند. پس واقعا این قانون به دردت میخوره.

دختر : اگر در مورد مردها اجرا نشه که به دردم نمیخوره.

راز : تو انگار داری در مورد حیوان حرف میزنی.

دختر : گفتم که اگه مجازات مرد هم این بود موافقم. حالا که نیست ولی چیزی که نمیتونم تو زندگیم هیچ وقت ازش بگذرم خیانته.

راز : بسیار خوب.

دختر : اون موقع سنگ دل تر از هر زن دیگری میشوم. چون به احساسم و شخصیتم توهین شده.

راز : توضیح نده دیگه ( از شدت سر درد ). من هیچ وقت کارهای حیوانی انجام نمیدهیم تو اگر دوست داری انجامش ده.

دختر : راز آدم باید بعضی از واقعیت ها را بپذیره. تو به خودت نگاه نکن. مردها همشون وحشی ان.

راز : توضیح چرت نده. این حرف ها چیه میزنی ؟ انتظارم از تو خیلی بالاتر بود. فقط ازت اجازه میخوام بذاری حرف هایت را در وبلاگم بگذارم.

دختر : باشه فقط تحریف نکینیا . من میگم باید مجازات یکسان باشه حالا میخواد سنگسار باشه یا هر چیز دیگه.

راز : اما بدان مردها را هم سنگسار کرده اند. من همیشه سعی میکنم دید اطرافیانم را به سمت انسانیت و مهربانی و خرد سوق دهم و همچنین دفاع از حقوق زنان ولی افرادی مانند تو حتی بدون اینکه به سنگسار فکر کنند میگویند اگر زن ها آره مردها هم آره.

دختر : تو هیچ وقت نمیتوانی جای یک زن فکر کنی.

راز : چه ربطی داره به انسان بودنمان ؟

دختر : هر حکمی هست باید مساوات باشه. والسلام. هر چی میخواد باشه.

و در پایان یک خداحافظی سریع. و من ماندم و دردی به بزرگی درد زنان جامعه ام.

از لباس کهنه خود خجالت نکش، بلکه از افکار کهنه ات خجالت بکش.       انیشتن

                                                                                  

خودکشی...!

بارها به این مسئله فکر کرده ام که آیا خودکشی کار انسانهای ضعیف و بیچاره است و یا کار انسانهای با شهامت و قوی.. کسانی که دیگر میلی به زندگی کردن ندارند. اما یک چیز در همه آنها مشترک است و آنهم درد و فشاری بیش از توانشان به آنها وارد شده است.

اما واقعا این درد تا چه حد میتواند بزرگ و آزار دهنده باشد که بخواهی این کار را انجام دهی ؟

من هیچگاه به کسانی که خودکشی کرده اند به چشم انسانهای ضعیف نگاه نکرده ام و برای آنها، چه موفق شده باشد و چه نه دلسوزی هم نکرده ام و نخواهم کرد چون معتقدم وقتی کسی دیگر زندگی کردن را دوست نداشته باشد با هیچ اهرمی نمی توان منصرفش کرد.

وقتی کسی خودکشی میکند :

خیلی ها می گویند : بیچاره ، طفلکی و یا اینکه چقدر ضعیف بوده...

روحانیون میگویند : او گناهکار است، شایدم تبهکار .. در صورتی که هیچ چیزی روشنتر از این نیست که هر کسی اختیار زندگی خودش را دارد و ما هم آنقدر گوسفند وار رفتار نمی کنیم که چون کسی که اول صف است و هر طرفی رفت ، ما هم برویم. این را در جواب کسانی نوشتم که احتمالا خواهند گفت آنها باعث نا امیدی در جامعه خواهند شد.

شاید کسی را بشناسید که خودکشی کرده باشد و الان دیگر نباشد. شاید برایش دلسوزی کرده باشی ولی تقریبا  مطمئن هستم هیچ گاه به چشم یک گناهکار به او نگاه نکرده ای و شایدم اگر مانند من فکر کنی در دلت شجاعتش را تحسین هم کرده باشی..

--- در انگلستان قرون وسطی کلیساها به اطرافیان کسی که خودکشی کرده بود اجازه نمیدادند مراسم تدفین برایش اجرا کنند و او را بی شرم می خواندند و تمام دارای های او را به نفع کلیسا ظبط می کردند.

--- در ماسیلیا ( بندر مارسی امروزی ) اگر کسی میتوانست دلایل محکمی برای ترک حیات ارئه کند، رئیس قبیله جلوی چشم همگان جام شوکران را به او میداد.

--- در هندوستان زنی که بیوه میشد خود را در رود گنگ غرق میکرد.

کاری به آن ندارم که درست بوده اند یا خیر چون هرکسی زندگی خود را میکند.  وقتی کسی میخواهد خودکشی کند  سد بسیار محکمی در جلوی خود میبیند و آن وحشت از مرگ است که اگر نبود هر یک از ما در زندگی یکبار امتحانش کرده بودیم. فائق آمدن بر وحشت مرگ کار بسیار سختیه.

شاید بتوان یک ایراد از خودکشی بگیرم و آن اینکه شاید اگر صبر میکرد میتوانست بر آن فشار، فائق آید و یا از آن مرحله گذر کند اما ما که جای آنها نیستیم تا بتوانیم درکشان کنیم. شاید اسمش را پشیمانی بگذارم.  

اما از یک مسئله خیلی خوشحالم...

همه ما عاقبت خواهیم مرد، چه پرهیزگارترین باشی و چه گناهکارترین. روزی خواهد رسید که خودمان می خواهیم زودتر بمیریم.  درسته که به میل و اراده خودم به دنیا نیامدم اما خوشحالم که هر زمان که بخواهم می توانم تمامش کنم و این واقعا برایم با ارزش است. اینکه زندگیت در دست خودت باشد.

خیلی از مردان بزرگ تاریخ خودکشی کردند . اما بازهم می گویم  هیچیک از آنها به نظرم ضعیف نبودن. خیلی هاتون احتمالا با من مخالف خواهید بود و قشنگی هم در همین اختلاف هاست.

پلینی کوچک (نویسنده و سیاستمدار رومی) :

 برای خداوند همه چیز مقدور نیست زیرا نمیتواند مرگ خود را خواهان باشد. در میان تمام آلام حیات زمینی ما بهترین لحظه ای که به انسانها هدیه داده شده است ، خواست مرگ است.

 

نمیدانم چرا هرچه میگویم: "من " ، خسته نمیشم..!

خیال میکنیم آسمان سوراخ شده و فقط ملت ما افتاده پایین...

نژاد،نژاد ما ـ تاریخ، تاریخ ما ـ علم فقط مال ما ـ دین فقط دین ما و....

یه نگاه منصفانه به خودمان بیندازیم و ببینیم واقعا کجای این دنیا قرار داریم با این ادعای الوندی؟

چه اختراعی انجام داده ایم؟ چه واکسنی برای کمک به بشر تحویل داده ایم؟ تنها کاری که بلدیم این است که افتخار کنیم به کارهای مثبتی که نیاکان ما در گذشته های دور انجام داده اند و دیگر هیچ اثری از آن شکوه نیست. کارمان شده قصه تعریف کردن و قصه باور کردن.

افتخارات گذشته را همه ی دنیا میدانند. بچه ها در کتاب مدرسه شان می خوانند اما الان چه؟

اصلا چند کتاب در ماه میخوانیم؟ چند تای آنها علمی است؟

قدمت ملت امریکا نزدیک به  ۳۵۰ سال است( اگر اشتباه نکنم) اما به اندازه ی کل چند هزار سال تاریخ ما دستاورد داشته اند هم برای خودشان هم برای بشریت. قصد طرفداری از امریکا یا هر کشور دیگری را ندارم، من هم مانند شما به کشورم عشق می ورزم اما به راستی آیا آنها شایسته ی تقدیر هستند با آنهمه دستاورد در زمینه ی پزشکی ،نجوم ، حقوق و ...که هنوز هم در پی بهتر کردن آنها هستند یا امثال منی که هنوز بزرگترین دغدغه ام این است که چرا همسایه ام آهنگ غیر مجاز گوش میکند؟

و در ذهنم میگویم : باید مثل من باشد ، مثل من بپوشد، مثل من بمیرد..!  ماهایی که بدون یک تحقیق یا نظریه ی علمی لیسانس میگیریم. اطلاعات اکثر ما همه در حد شنیداری بوده و تازه وقتی یک کتاب می خوانیم تصور می کنیم دیگر تمام مسائل را میدانیم.

بگذارید یک مطلب علمی بسیار عجیب از کتاب " سیاره ی سرخ " نوشته ی پروفسور آنتونی داخ ساشکور استاد نجوم در دانشگاه بوستون برایتان نقل کنم :

در فاصله ی  ۰۰۰/۱۲۵/۱۷۰ کیلومتری زمین سیاره ای عجیب به رنگ قرمز قرار دارد که دارای ۱۰ قمر در اطرافش میباشد. شکل این قمرها بسیار عجیب و مایه ی حیرت تمامی دانشمندان قرار گرفته است به طوریکه یکی از انها از راه دور به شکل نهنگی غول پیکر است. اما عجیب ترین قسمت ، این است که هر  ۱۰۰ سال تمامی این قمر ها در یک زاوی قرار می گیرند و نوری به رنگ قرمز از خود ساطع میکنند که حتی از روی زمین ودر یک آسمان صاف قابل مشاهده است.  در افسانه های مصری آمده است کسی که بتواند این نور را ببیند دارای توانایی های خاصی می گردد.

*

*

*

*

*

*

--- این سوال را فقط به خودت جواب بده:

باور کردی؟ شک کردی اما حالش را نداشتی تا دنبالش بروی؟ باور نکردی؟

تمامش را دورغ نوشتم و حتی این زحمت را به خودم ندادم که کمی باور پذیرترش کنم. فقط دروغ نوشتم و نوشتم.     اگر باور کردی خودت را تنبیه کن و سعی کن  ۵ کتاب در این ماه مطالعه کنی.

سعی کنیم خودمان و بچه هایمان را طوری بزرگ و آموزش دهیم که قصه گو نباشند.

 

ای مرگ تو فرستاده مرگ نیستی،تو درمان دلهای پژمرده هستی  

مطمئن هستم که تا به حال به مرگ فکر کردی. بگذریم از اینکه چه عقیده ای نسبت به آن یا پس از آن داری. بیایید از دریچه ای دیگر بنگریم.

هیچ کدوم از انسانها از مردن خوششان نمیاید. خودم به شخصه زندگی کردن را خیلی دوست دارم اما مطمئنا این اتفاق برای همه ما می افتد. چه طبیعی چه غیر طبیعی.

حال گام به گام با من همراه باش:

تصور کن در بیمارستان هستی و دچار ناراحتی قلبی یا ...و چند روز دیگر بیشتر زنده نیستی اما متوجه میشوی تخت کناریت به گفته پزشکان رفتنی است و امیدی دیگر نیست.

تو با قلب آن شخص میتوانی دوباره زندگی کنی اما والدینش حاضر نمیشوند حتی یک مو از فرزندشان کنده شود و حاضرند تمان بدن را به زیر خاک بفرستند اما قلبی به تو ندهند. و تو..............؟

                                                       میمیری

چه حسی داره اینگونه مردن؟ در صورتی که اگر قلبی به تو میدادند میتوانستی زنده بمانی، میتوانستی عشق بورزی، میتوانستی از اینکه دوباره زنده هستی گریه کنی و.....

تا به حال به این موضوع فکر کردی که اعضای بدنت را در صورت اتفاق ناگوار اهدا کنی؟

دوست داری باعث زنده ماندن چند انسان دیگر شوی؟

"شاید برای تو هم اتفاق بیفتد" و احتیاج به قلبی داشته باشی. بله شاید تو هم برای زنده ماندن ....

من شاید آدم خوبی نباشم،شاید از همه زودتر زیر خاک بپوسم اما میتوانم باعث زنده ماندن تو باشم.

این جمله را با خودت تکرار کن و با فکر به اینکه شاید برای تو هم اتفاق بیفتد انسانیت را به اوج برسان و همگام باش.

                                                                 www.iran-ehda.com

 هراس من باری همه مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از تن آدمی با ارزش تر است.

                                                   شاملو       

              

   

اولین هدیه ای که از پدر و مادر میگیریم

1: سلام, خوبی؟ اسم من فریبرز هست. اسم شما چیه؟

2: سلام, اسم من غلام هست. معنی اسم تو چیه؟

1: فریبرز پسر کیکاووس و برادر کیخسرو هست و........ معنی اسم تو چیه؟

2: اسم من...؟ معنیش ...میشه.. غلام دیگه....!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آخر غلام هم شد اسم. این دیگر چه اسم هایی است که برایمان انتخاب کرده اند و یا شاید در آینده خودمان برای فرزندانمان انتخاب کنیم.

اسم باید به تنهایی برای صاحب اسم یک شخصیت و به طور کلی یک جریان مثبت به وجود بیاورد و معانی زیبایی داشته باشد.  پیرمردی هست که اسمش کلبعلی هست و نزدیک هفتاد سال است که با این اسم زندگی کرده بدون آنکه معنی اسمش را بداند.

نگاهی به کشور های اروپایی بیاندازید, با آنکه دیگر مرزها بین آنها شکسته شده و به راحتی می توانند به کشورهای یکدیگر سفر کرده, ازدواج کرده و.. باز هم سعی می کنند اسم های زیبای کشورشان را حفظ کنند.

به عنوان مثال تا اسم روبرتو به گوشت میخورد ناخودآگاه یاد یک فرد ایتالیایی می افتی و یا " تونی" که یاد یک فرد انگلیسی می افتی و در ضمن چه معانی زیبایی دارد به خصوص اسم های ژاپنی و کلا شرقی ها.

حالا تو برو بگو من غلامم. ایرانی ام.

من به هیچ وجه مخالف اسم های زیبای کشور های دیگر با قوم های مختلف نیستم ولی حداقل میتونیم که به معانیشون توجه کنیم. هر چند خودم معتقدم اسم ابتدا باید ایرانی باشد و زیبا تا بتوانیم اسم های سرزمینمان را زنده نگه داریم.

در یونان , مقدونیه و اطراف پسری که اسمش الکساندر ( اسکندر) است وقتی نامش را میپرسی با چنان ابهتی میگوید که گویی خود اسکندر است. و بعدش ما اسم اسکندر را که آنهمه جنایت کرد در سرزمینمان را برای فرزندمان انتخاب میکنیم و وقتی بزرگ شود و فهمید که صاحب اسمش چه بلایی بر سر مردم سرزمینش آورده چه احساسی پیدا می کند؟

انصافا خودتان کلاهتان را قاضی کنید, به میان اعراب بروید و یا در اینترنت اسم های کشورهای مختلف عربی را ببینید. کدامشان اسم بچه هایشان را میگذارند آرش؟ کدامشان اسم پسرشان را می گذارند کوروش..؟

نمی گذارند چون عرب هستند و دوست دارند اسم های عربی داشته باشند و سعی میکنند اسم های کشورشان را زنده نگه دارند.

تا دلتان بخواد ازین اسم و فامیل ها در کشورمان وجود دارد و من سعی کردم ننویسم که کسی آزرده خاطر نشود.

آیا مخالفت نزدیکترین راه بین دو اندیشه نیست..؟


علاقه ای نداشتم راجع به موضوع حجاب بنویسم چون کج فهمی ها انسان را آزار میدهد اما به احترام یکی از دوستانم مطلب کوتاهی مینویسم. کوتاه مینویسم تا بتوانیم با هم تبادل افکار کنیم.

تا چقدر به حجاب و کلا فلسفه حجاب در زندگی تان اعتقاد دارید؟

آیا از آن دسته از افرادی هستید که می گویید حجاب الزام است و فرق بین انسان و حیوان این است یا میگویید ما در جامعه اسلامی زندگی می کنیم و.......... بنابراین حجاب باید باشد.

شاید هم از دسته دوم باشید و بگویید که هر کس آزاد است اما یه سری باید ها وجود دارد و چارچوب هایی را باید رعایت کرد و....

یا از دسته سوم هستید که به آزادی بدون قید و بندی معتقدید و دلایل خود را دارید..

جزو هر کدام از این دسته ها که هستی مهم نیست و عقیده ات کاملا قابل احترام است چون کسی قرار نیست جای تو زندگی کند بنابراین با هر عقیده ای که دوست داری زندگی کن اما وقتی دوست داری همه مثل تو باشند و بگویی باید , آنجاست که جدل هایت با دیگران شروع می شود، تظاهر و ریا در همه سوراخ هایمان نفوذ می کند تا جایی که گاهی اوقات چند چهره کاملا متفاوت از خود داریم.

همیشه از خودم میپرسم آیا همه خانم هایی که هر روز میبینم واقعا دوست دارند حجاب داشته باشند؟

این حرف همیشه تو گوشمه که : از ظاهر انسان ها در موردش قضاوت نکن.

با این حرف مخالفم. شما چه بخواهی چه نخواهی در چند برخورد اول یا یه نگاه ناخواسته یک تعریف شخصیتی از او در ذهنت میسازی هرچند اندک و یکی از اجزای اصلی این تصور ظاهر اوست اما فکر کنم این حرف در ایران کاملا صدق کند چون به واقع  حتی بعد از گذر چند سال از یک آشنایی باز هم نمیتوان او را شناخت.

خیلی هارو دیدید که بنا بر کاری که دارند مجبورند در محیط کار ظاهری متفاوت از شخصیتشان را داشته باشند ( البته عده ای هم این کار را نمی کنند و قید کار را میزنند) اما آیا به نظرتان با جان و دل کار می کنند....؟

باز هم میگویم اصلا مهم نیست جزو کدام دسته هستی، نکته ای که اهمیت دارد این است که پنجره ذهنت را باز کنی و سعی کنی بفهمی که  رنگین کمان زیباست چون.... رنگین است.